امروز مي خوام دليل اينكه اين اسم رو براي وبلاگم انتخاب كردم رو بگم .. و اينكه چرا عشق .. قرباني شدنه ..
اكثرا مي گن عشق زندگي يه .. نه قرباني شدن .. ولي من مي خوام اينو بگم كه مي تونيم به عشق ، قرباني شدن هم بگيم .. من يه داستان مي گم و خودتون هر اسمي براش خواستين بزارين و بگين اين قرباني ، عشق شدنه يا نه .. ؟
( چون نمي خوام داستان طولاني بشه و شما ها خسته بشين داستان رو خيلي سريع و خلاصه مي گم .. پس از گفتن بعضي از تيكه ها خودداري مي كنم ..)
با اونكه خيلي از تيكه ها رو حذف كردم اين همه شد .. ببخشيد ..
سه خانواده بودن كه با هم دوست بودن و رفت و آمدن داشتن .. و هر خانواده داراي يك فرزند .. بچه ها با هم دوست بودن .. دوست هاي خيلي صميمي ..
روزها گذشت و بچه ها بزرگ شدن و به جواني رسيدن .. براي شخصيت هاي داستان من از اسم .. پسر .. دختر اول و دختر دوم استفاده مي كنم ..
خانواده دختر اول تشكيل شده از پدر و مادر .. و خودش ..
خانواده دختر دوم .. فقط پدر .. و خودش .. ولي خانواده دختر اول اينقدر با هم رفت و آمد دارن كه هيچ وقت نمي زارن كمبود مادر رو احساس كنه ..
خانواده پسر هم .. پدر و مادر و خودش ..
دختر اول .. خيلي پسر رو دوست داره و عاشق شه..
پسر .. عاشق دختر اول .. ولي بهش نگفته هنوز ..
دختر دوم .. اون هم پسر رو دوست داره ولي مي شه گفت كمتر از دختر اول ..
يه روز كه دو دختر با هم نشستن و حرف مي زنن ..
دختر دوم مي گه : من عاشق شدم ..
دختر اول : عاشق كي ؟
دختر دوم : مي شناسيش ..
دختر اول : زود بگو اذيت نكن ..
دختر دوم : عاشق پسر ..
دختراول با اونكه اون لحظه .. آسمون روي همه خيالهاش و خواهشاش مي شكنه دختر دوم رو بغل مي كنه و مي گه .. خيلي خوشحالم .. خيلي ..
دختر دوم : مي ترسم به پسر بگم ..
دختر اول : ترس نداره بهش بگو ..
دختر دوم : پس بگم بهش ..
دختر اول : اره .. همين الان .. برو .. برو ..
دختر دوم : پس من رفتم ..
دختر دوم با خوشحالي مي ره به پسر بگه ..
پسر رو پيدا مي كنه و بهش مي گه .. باهات كار داشتم ..
پسر : بگو ..
دختر دوم : من .. من ..
پسر : اتفاقي افتاده ..
دختر دوم : نه .. مي خواستم بگم .. من ..
پسر : سكوت و فقط بهش نگاه مي كنه ..
دختر دوم : دوستت دارم ..
پسر .. انگار .. يه برق 220 ولت گرفته باشدش .. فقط .. به دختر نگاه مي كنه .. و فكر دختر اول از ذهنش عبور مي كنه .. و بدون اينكه چيزي بگه .. مي ره ..
يه اتفاقاتي مي افته كه .. دختر دوم به همه مي گه پسر رو دوست داره .. يعني به خانواده ها .. و خانواده ها با اين وصلت موافق ..
پسر با خودش فكر مي كنه .. من چي مي تون بگم بهش .. كه دوستش ندارم .. چطوري .. خدايا چكار كنم .. بعد از چند روز پسر مي ره خارج .. براي كاري كه پيش اومده .. دختر اول هم باهاش مي ره .. چون دانشگاه اونجا ثبت نام كرده .. و مي خواد پذيرش بگيره ..
يه روز پسر دل مي زنه به دريا و مي گه ..
پسر : يه چيزي مي خوام بگم ولي نمي دونم چطوري .......... سكوت .......... دوستت دارم ..
دختر اول يه حالت شكه .. نگاه مي كنه .. و با اونكه دلش هزار بار مي گه .. منم .. منم .. ولي فقط سكوت مي كنه .. پسر اصرار مي كنه كه دختر جواب بده .. دختر با اشكهايي كه تو چشمهاش ديده مي شه مي گه :
دختر اول : براي گفتن اين حرف خيلي دير شده .. خيلي دير ..
پسر : نه .. چيزي نشده ..
دختر اول : دختر دوم تو رو دوست داره ..
پسر : من باهاش حرف مي زنم .. راضيش مي كنم ..
دختر گريه مي كنه و مي خواد بره بيرون كه پسر مي خواد براي ثابت كردن عشقش خودشو بكشه .. دختر كه نگاش مي كنه مي ياد طرفش .. بغلش مي كنه .. و مي گه دوستت دارم .. خوب بگذريم .. فقط مي خواستم با اين حرفا اينو بگم كه اون هم ا قرار به عشق مي كنه .. وقتي بر مي گردن تا به همه بگن .. مي بينن .. پدر دختر دوم فوت كرده .. و اون يتيم شده و هيچ سرپناهي جز پسر نداره .. و دختر دوم تا پسر رو مي بينه .. مي دوه طرفش و بلغش مي كنه و گريه مي كنه ..
پسر مي ره .. پيش دختر اول و بهش مي گه ..
پسر : بيا بريم .. بريم و به همه بگيم كه ما همديگه رو دوست داريم ..
دختر اول : نه ..
پسر : چرا ..؟
دختر اول : دختر دوم خيلي ناراحته و تنها .. اگر سايه تو هم از سرش برداشته شه اون مي شكنه ..
پسر : يعني چي مي شكنه .. اون روز چي كه اون بفهمه .. با كسي ازدواج كرده كه كسي ديگه رو
دوست داره .. اون روز چي مي شه .. ؟
دختر اول : دوستي از هر چيزي برتر و بهتره .. چون شروع هر رابطه اي با دوستي هست ..
پسر : و امروز .. دوستي .. انتهاي يك رابطه ..
دختر اول : نه .. رابطه اي ما تموم نمي شه .. ما دوست بوديم .. و اين رابطه با گذشت زمان عوض مي شه
و امروز .. باز .. باز ..... گريه امون نمي ده و حرفش قطع مي شه ..
پسر : باز دوست مي شم .. مثل قبل .. ( با تمسخر مي گه )
دختر اول : اين براي منم آسون نيست .. ولي من نمي تونم ناراحتي دختر دوم رو ببينم ..
من چطور بهش بگم.. بيا و پسري رو كه دوست داري بده به من .. نه .. نه ..اين درست نيست..
اين به نفع همست كه تو با دختر دوم ازدواج كني .. تو مي گي .. منو دوست داري .. تو رو قسم
مي دم به عشقم ..
پسر : قسم دادن براي عشق خيلي آسونه .. ولي اون قسم رو عمل كردن و به جايي رسوندن خيلي
مشكل..
دختر اول : اگر مشكل نبود .. كه بهش نمي گفتن .. قرباني شدن ..
پسر : باشه .. باشه .. تو منو قسم دادي به عشقت .. پس بدون .. من نمي زارم .. كه عشقت ببازه .. من
با دختر دوم ازدواج مي كنم .. من قرباني مي دم ( مي شم .. ) ..
من قرباني مي دم ..
در اين بين اتفاقاتي مي يوفته كه نمي گم .. چون به نظر من مهم نيستن ..
يك روز كه پسر و دو دختر مي خوان برن خريد عروسي .. دو دختر مي خوان از خيابون رد شن .. كه ماشين مي ياد طرفشون و مي خواد اونها رو زير بگيره .. كه پسر .. متوجه ماشين مي شه .. و اسم دختر اول رو صدا مي زنه .. و سريع مي ره طرفشون و به دختر اول مي گه حالت خوبه ..
دختر دوم با ديدن اين صحنه يه كم به فكر فرو مي ره و نگاشون مي كنه .. چون اون الان نامزد پسره هست ..
با هم مي رن كافي شاپ .. دور ميز مي شينن .. دختر دوم .. مي گه ..
دختر دوم به پسر مي گه : فكر كن امروز وقتي مي خواستيم خيابون رو رد كنيم .. و تو با ما بودي .. و فقط
مي تونستي يكي از ما رو نجات بدي .. كي رو نجات مي دادي ..
پسر : يكي بهترين دوستمه .. يكي عشق مه .. اگه قرار بود يكي بره زير ماشين .. شما
دو تا رو نجات مي دادم و خودم مي رفتم زير ماشين ..
دختر اول خطاب به هر دو : اين چه حرفايي يه .. اين چه موضوعي يه ..
دختر دوم به پسر مي گه : نه فرض كن .. بين دوست .. و عشق يكي رو نجات بدي .. كيو نجات مي دي ..
دختر اول : صدا شو مي بره بالاتر و ميگه .. چتونه شما ..
پسر : اگه تو به جاي من بودي چكار مي كردي ..
دتر دوم : حرف منو ول كن ولي اگه همچين وضعيتي پيش اومد ..
دختر دوم از جاش بلند مي شه و مي ره پشت سر دختر اول واميسته .. دستاشو حلقه مي كنه دور گردن دختر اول .. و خطاب به پسر مي گه ..
دختر دوم به پسر مي گه : من به تو دستور مي دم .. كه در همچين وضعيتي .. عشق رو قرباني كني .. و
دوستي رو به جا بياري ..
دختر اول از جاش بلند مي شه .. دستاي دختر دوم رو مي زنه كنار و غرلند كنان مي گه ..
دختر اول : عشق .. قرباني .. دوستي .. اينها چه حرفاي يه .. و مي ره به طرف بيرون ..
و دختر دوم براي اينكه راضيش كنه دنبالش مي ره ..
پسر : يه آهي مي كشه .. و با خودش مي گه .. منم دارم همچين كاري مي كنم ..
بعد يه اتفاقاتي مي افته كه پسره پي به نيت دختر اول مي بره و از خودخواهي خودش شرمنده مي شه .. و ميگه..
پسر به دختر اول مي گه : منو ببخش من فكر مي كردم تو خودخواهي و مي خواستي براي ..
خودخواهي خودت زندگي هر سه ما رو خراب كني ولي من الان عظمت عشق
تو رو درك مي كنم و به خودم افتخار مي كنم كه عاشق تو بودم و بيشتر از
اون به اين افتخار مي كنم كه تو عاشق من بودي .. ديگه گريه نكن .. ما بايد
اين رابطه رو تموم كنيم و باز مثل گذشته فقط دوست باشيم ..
و خطاب به همه مي گه :
ما داريم خواهش دل اون دختري ( دختر دوم ) رو برآورده مي كنيم كه ما هر دو دوستش داريم
عشق فقط اقرار كردن به عاشقي نيست .. عشق بدونه هيچ حرفي بازم عشقه .. عشق ، قرباني شدن هم هست .. عشق براي همديگه ساكت بودنم هست .. معني عشق فقط رسيدن به عشق نيست .. عشق براي خوشي ديگري ، خوشي خود رو نابود كردن هم هست.. اينم يه نوع عشقه .. چي شد اگه در كنار هم نيستيم .. عشق بدونه با هم بودن بازم عشقه ..
اينم براي كسي مي نويسم كه دوستش دارم .. من معني عشق رو كه دقيق نمي دونم .. ولي اينقدر مي دونم كه از اين به بعد سرنوشت با ما هر كاري بكنه همون عشقه .. الان من بايد اين قصه زندگي مو تموم كنم و يه قصه جديد ديگه رو شروع كنم .. اين رابطه بين ما با دوستي شروع شد و الان باز من دوستتم .. و اين بار براي هميشه ..
فكر كنم همين قدر كافي باشه .. و تنها منظور من از گفتن اين داستان اينكه انسان .. عشق رو براي عزيزانش قرباني مي كنه .. و اين نمونه براي دوست بود .. براي والدين هم عشق قرباني ميشه .. دفعه بعد داستاني در مورد قرباني شدن عشق براي والدين مي گم ..
و مي تونم .. بگم .. قرباني شدن عشق .. يعني از خود گذشتگي ، ما .. يعني قرباني شدن ، ما .. براي عزيزانمون ..