تبليغاتX
عشق يعني قرباني شدن

  

 

به احساس غمگین خواستن تو .. به اون غم .. قسم ..

به تک تک ظلم های این زمانه قسم ..

تو برای منی .. من برای تو ..

ستمگر به هر ستم تو قسم ..

 

تو دلم آتیش زدی در فصل بارون .. نمی خوام زنده باشم .. نمی خوام زنده باشم ..  بدون تو ..

تو به من زخمهای زدی .. که نمی خوام مرحمشون کنم ..

نمی خوام زنده باشم .. نمی خوام زنده باشم ..  بدون تو ..

 

در دلم خواهشم هام می میرن .. با مردن هر کدوم .. جوون رو می گیرن ..

زهر جدای رو نمی خوام بخورم ..

نمی خوام زنده باشم .. نمی خوام زنده باشم ..  بدون تو ..

 

این فصل خاطرات تو .. یاد اون حرفهای عاشقونه ..

با فراموش شدن این خاطرات ما دیگه هیچ وقت به هم نمی رسیم .. نمی خوام .. نمی خوام ..

نمی خوام زنده باشم .. نمی خوام زنده باشم ..  بدون تو ..

 

عشق عبادت .. عشق هست پرستش .. عشق اسم دوم خداست ..

 

تو به من زخمهای زدی .. که نمی خوام مرحمشون کنم ..

نمی خوام زنده باشم .. نمی خوام زنده باشم ..  بدون تو ..

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 0:25  توسط نسرين  | 

 

ای دلبر من .. من چه گناهی کردم (در حق تو) .. هر سزای که می خواهی بدی ، من قبول می کنم فقط بهم بگو گناه من چی بود..

تو چشمهام خونه ساختی .. با چشمهات منو سوزوندی .. نگاهت با نگاهم وقتی گره می خورد ..چرا با یه لبخند سلام نمی کنی ..

یه کار کوچولو بکن .. منو بدنام کن .. بزن هر تهمتی که دلت می خواد ..

بهانه ای کن .. هر بهانه ای که دلت می خواد .. دستور شما رو حتما قبول می کنم .. ( اجرا می کنم )

کار خوبی کردی دلمو شکستی .. آخه دلم خیلی مغرور بود ..

من به وفا و شرم و حیای خودم خیلی مغرور بودم ..

رو قدم های تو سرم رو می زارم .. ببین که غرورم شکسته ..

ای دلبر من ..

ای دلبر من .. من چه گناهی کردم.. هر سزای که می خواهی بدی من قبول می کنم فقط بهم بگو گناه من چی بود..

 اینجا دل حقی نداره .. و حرفش قبول نیست .. اینجا فقط دستور ، قدرتمنده ..

حرفمو قبول کن دلبرم .. بیا بریم دلبرم .. از این دنیا خیلی دور .. اینجا نمی خوام بمونم.. قبول کن حرف منو ..

ای دلبر من .. من چه گناهی کردم..

ای دلبرم .. ای دلبرم .. ای دلبرم ..

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 20:58  توسط نسرين  | 

 

شب سردی است و من افسرده
راه
دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم
تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این
ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 12:1  توسط نسرين  | 

 

كلمه ها بر احساسها و انديشه ها تاثير مي گذارند .

 احساسها بر افكار وكلمه ها مؤثرند .

انديشه ها بر كلمه ها و احساسها تاثير مي گذارند .

 

بگوييم :  از اينكه وقت خود را در اختيار  من گذاشتيد متشكرم .

نگوييم : ببخشيد كه مزاحمتان شدم .

 

بگوييم : در فرصت مناسب كنار شما خواهم بود .

نگوييم : گرفتارم .

 

بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟

نگوييم : دروغ نگو .

 

 بگوييم :  خدا  سلامتي بده .

 نگوييم :  خدا بد نده .

 

بگوييم : هديه براي شما .

نگوييم :  قابل ندارد .

 

بگوييم : با تجربه شده .

نگوييم :  شكست خورده .

 

بگوييم: قشنگ نيست .

نگوييم : زشت است .

  

بگوييم: خوب هستم .

نگوييم: بد نيست .

 

بگوييم : مناسب من نيست .

نگوييم : به درد من نمي خورد .

  

بگوييم : با اين كار چه لذتي مي بري؟

نگوييم : چرا اذيت مي كني؟

  

بگوييم : شاد و پر انرژي باشيد .

نگوييم : خسته نباشيد .

 

بگوييم: من .

نگوييم: اينجانب .

 

بگوييم: دوست ندارم .

نگوييم: متنفرم .

 

بگوييم: آسان نيست .

نگوييم: دشوار است .

 

بگوييم : بفرماييد .

نگوييم : در خدمت هستم .

  

بگوييم : خيلي راحت نبود .

نگوييم : جانم به لبم رسيد .

 

بگوييم : مسئله را خودم حل مي كنم .

نگوييم : مسئله ربطي به تو ندارد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 9:34  توسط نسرين  | 

 

این پست یکی از دوستام هستش که می زارمش اینجا ..

 

* * * * . . . . : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : . . . . * *‌ * *


سلام

اشتباه نكنيد ، من امير نيستم، من فرزاد هستم، دوست صميميه امير .

اين پست رو به سفارش امير مينويسم همون جوري كه خودش ازم خواسته بود و حرفهاي امير رو هم در آخر ميذارم.

اما من امروز يه خبر براتون دارم، يه خبر خيلي بد .

چند روز پيش من و امير رفته بوديم مدارك سربازي رو پست كنيم، تو راه برگشت بوديم كه موبايل امير زنگ خورد، امير با خوشحاليه زيادي گوشي موبايل رو جواب داد، معلوم بود معصومه باهاش تماس گرفته كه اينقدر خوشحاله. بيشتر از 3 هفته بود كه امير از معصومه بي خبر بود و هر چي تلاش كرده بود نتونسته بود معصومه رو پيدا كنه، ولي معصومه خودش تماس گرفته بود، امير شروع به صحبت كرد، خيلي شادوشنگول بود ولي يهو سرجاش ميخكوب شد، رنگش مثل گچ سفيد شد، بدون خداحافظي گوشي رو قطع كردو مات و مبهوت منو نگاه ميكرد، گريه امونش نداد جلوي اون همه آدم تو خيابون زد زير گريه، اصلا نميتونست حرف بزنه وقتي يه كم آروم شد شروع كرد به گفتن چيزايي كه معصومه بهش گفته بود، انگار هذيون ميگفت ولي واقعيت بود،‌ معصومه، معشوقۀ امير، 2 هفته پيش نامزد كرده بود، تو اين يكي دو ماه اخير قول و قرارها از قبل گذاشته شده بوده و معصومه واسه امير فيلم بازي ميكرده .

اولاي غروب بود كه امير رو رسوندم خونشون، اوضاء روحيش خيلي بد بود. اون شب بهش زنگ زدم كه گفتن خوابه، فردا ظهر با امير تماس گرفتم، خواهرش گوشي رو جواب دادو گفت امير حالش بد شده آورديمش بيمارستان، رفتم اورژانس بيمارستاني كه امير رو برده بودن اونجا . . . . .

از اينجا به بعد رو ديگه نميتونم شرح بدم چون دلم طاقت نمياره، يه جور ديگه مينويسم‌ ؛


زمان      :       پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 12 ظهر
مكان      :       اورژانس بيمارستان
نام بيمار  :      امير  ......
وضعيت بيمار :  بيهوش

زمان      :       پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 9 شب
مكان      :       بخش مراقبتهاي ويژۀ بيمارستان
نام بيمار  :      امير  ......
وضعيت بيمار :  بيهوش ، وضعيت جسمي رو به وخامت

زمان      :       جمعه 14 / 2 / 86 ، ساعت حدود 7 بعد از ظهر
مكان      :       بخش مراقبتهاي ويژۀ بيمارستان
نام بيمار  :      امير  ......
وضعيت بيمار : 



          انا لله و انا اليه راجعون


          روح امير ، به ملكوت اعلي پيوست


امير براي هميشه از بين ما رفت، شايد به عشق پاكش رسيد، عشقي كه معصومه قدرش رو ندونست. پزشك امير، علت فوت امير رو استفادۀ بيش ازحد قرص هاي خواب آور قوي اعلام كرد و چون مقدار قرصها زياد بوده نتونستن براي امير كاري بكنن و امير از مرگ نجات پيدا نكرد، همه چيز خيلي سريع و غير منتظره اتفاق افتاد، نميدونم ... شايد تصميم امير خيلي عجولانه بود ولي به هر حال امير ديگه بين ما نيست. امير، صبح روز شنبه با يك مراسم عالي و با شكوه كه همۀ فاميل و دوستاش و همكاراش حظور داشتن، در بهشت زهراي تهران به خاك سپرده شد، انگار روز عاشورا بود، چه جمعيتي اومده بود، سينه زني، عزاداري، نوحه خوني، گريه، . . . . .

امير، خيلي زود از بين ما رفت، ولي رفت، سني نداشت، يه جوون 22 ساله، مثل يه شاخه گل پرپر شد، مطمئنا نه پدرومادر امير، نه خواهرش و نه ما دوستاش ديگه صداي امير رو نميشنويم، ديگه مادر امير نميتونه براي خوشبختيه تنها پسرش رؤيايي داشته باشه، ديگه پدرش هيچ اميدي براي آيندۀ امير نداره، ديگه خواهرش يه تكيه گاه امن نداره، همه چيز تموم شد. امير با سن كمي كه داشت يه مرد به معناي واقعي بود، خيلي با معرفت و گل بود، تا قبل از آشنائيش با معصومه هيچ وقت خنده از رو صورتش دور نميشد ولي اين آخريا خيلي افسرده شده بود . الان ديگه جسم بي جون امير، زير خاك، راحت و آسوده خوابيده، امير براي هميشه چشماشو بست .

اما حرفي كه من با معصومه خانم دارم اينه :

معصومه خانم ، هيچ كسي براي شما امير نميشه، هيچ كسي مثل امير قدرو ارزشت رو نميدونه، هم در حق خودت بد كردي هم در حق امير ، اين حرف رو تا آخر عمر آويزۀ گوشت كن ، هيچ كسي مثل امير دوست نداره .


من ديگه هيچ حرفي ندارم كه بگم، فقط حرفا و عكسي رو كه امير قبل از مرگش با ايميل، برام فرستاده بود رو براتون ميذارم، اين حرفها دقيقا همون چيزي هست كه امير نوشته، پسوورد وبلاگ رو هم نوشته بود و خواسته كه نوشتش رو بذارم تو وبلاگ و ازم خواست كه متن تمام پستها رو حذف كنم، و من در آخر يك خواهش از شما عزيزان دارم ؛ از شما وبلاگ نويسان و دوستان امير كه به اين وبلاگ ميومدين، ميخوام كه هر كدومتون كه امير رو مثل برادرتون ميدونستين يه مراسم كوچيك واسه ياد بود امير تو وبلاگتون بگيرين تا شايد ياد اين جوون عاشق زنده بمونه و در بخش نظرات همين پست به من هم خبر بدين تا من هم تو مراسمتون شركت كنم .

امير بعد از آشناييش با معصومه هميشه يه چيزي رو براي من تكرار ميكرد، ميگفت :

«« يادت باشه هيچ وقت عاشق نشي ، اگه عاشق شدي اين حرف رو يادت نره 
.::::::  يادمان باشد ، در عشق گر به وصال يار نائل آمديم ، شكر خدا را گوئيم و سجدۀ شكر، و گر سرنوشتمان چيزي جز دوري يار و وصال در خيال نبود از آن پس جايگاه جسم و روح و قلب عاشقمان جاييست كه آن را نامند ، گورستان  ::::::.  »»

امير به اين حرفش اعتقاد داشت، بهتر بگم ، ايمان داشت . من خداحافظي ميكنم و حرفهاي امير كه خطاب به معصومه هست رو در ادامه ميذارم  .


و اما آخرين دستنوشتۀ جوان ناكام ، شادروان امير ......


* * * * . . . . : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : . . . . * *‌ * *



سلام عزيزم ، خوبي ؟ حالت چطوره ؟ خوب بودي بهتر شدي ؟ من هم خوبم ، يعني الان كه داري اين متن رو ميخوني خيلي خيلي خوبم ، ميدونم كه مياي و اين پست رو ميخوني ، چون اگه اين رو ندونم و تو رو نشناسم واسه لاي جرز ديوار خوبم .

ببين ببين اين گريۀ يك مرده                مردي که گريه هاش ظهور درده
ببين ببين اين آخرين  صداي               اين بي صدا شبخون کوچه گرده


خوب اين هم پيشوني نوشت من بود كاريشم نميشه كرد ، اما معصومه ، ميخوام چند تا چيز رو يادت بندازم ، گرچه خيلي ديره ولي . . . . . . . . .
يادته وسط پائيز اومدم شهرستانتون ؟! رفتيم اون سفره خونه سنتيه !!! يادته اون روز چي بهم گفتي ؟ يادت نيست ؟ اما من خيلي خوب يادمه ، مگه ميشه يادم بره ؟!  گفتي
« امير ، عزيزم ،‌ دوستت دارم » ؛ واقعا دوستم داشتي ؟ ولي من دوستت داشتم ، با تمام وجود دوستت داشتم ،برام اين رو نوشتي « جز تو هرگز با كسي از عشق و از فردا نخواهم گفت » ، معصومه، اين شعرها رو بارها با خودت بخون چون همۀ حرفاي نگفتۀ من تو اين شعرهاست ؛

چي ميشه يه لحظه باشي                             تو همصدا بشي با اين دل تنهام
آخه تو همۀ وجودمي ، عشق و غرورمي        تو شدي همه دنيام
آخه دوست دارم به خدا ، آهاي خدا                اي خدا بهش بگو ، واسش ميميرم

راستي اين يكي رو داشت يادم ميرفت ، اين شعر رو حتما يادته ، هميشه برات ميخوندم

كي اشكاتو پاك ميكنه وقتي كه غصه داري ؟
دست رو موهات كي ميكشه وقتي منو نداري ؟
شونۀ كي مرهم هق هقت ميشه دوباره ؟
از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره ؟
برگ ريزوناي پائيز ، كي چشم به راهت نشسته ؟
از جلو پات جمع ميكنه برگاي زرد و خسته
كي منتظر ميمونه حتي شباي يلدا ؟
تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا


مگه ميشه اين شعر از يادت بره ؟! شعر دوران دلدادگيمونه ، هميشه خنديدنت برام قشنگ بود ، حتي صداي خنديدنت دلمو شاد ميكرد ، چه برسه به ديدن صورت نازت وقتي كه با اون خندۀ قشنگت ، خوشگلترش ميكردي ؛ انگار زندگيه دوباره بهم ميدادن

يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره                   روزي كه كسي سراغت رو نميگيره
يه روزي ميدوني من كيو چي بودم                 روزي كه از نبودنم غصت ميگيره
باشه خوبم ، از كنارت ساده ميرم                 با وجود اينكه ميدونم ميميرم
به خدا ، قدرم رو ميدوني يه روزي                روزي كه از تو جدا ميشه مسيرم
قدرم رو ميدوني يه روز                              يادم ميفتي شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه                               مثل يه آه سينه سوز
حسرت يك لحظه نگام                                 دلتنگ ميشي بد جور برام
اون روزا دور نيست به خدا                        حتي به خوابت نميام
يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره                   اسم من از توي لحظه هات نميره
ديگه نيستم اون شباي پر ستاره                   وقتي كه دلت بهونم رو ميگيره
اما اون روز رو خدا كنه نباشم                     نشنوم از رفتن من غصه داري
من ميبينم اون شبايي رو كه ديگه                واسه گريه شونه هام رو كم بياري


آره تموم شد ، همه چيز تموم شد ، قبلا هم گفته بودم كه با رفتن تو زندگيه من هم به پايان ميرسه ، اون وقتا وقتي اين رو بهت ميگفتم ، ميگفتي كه چرت و پرت ميگم ؛
ولي الان چي ؟ الانم همون نظر رو داري ؟؟!!!

اگه دارم ميرم بدون دست خودم نيست
از چشم كه بيفتم
،
از دل ديگه سخت نيست
ميرم چون ديدن و نداشتنت سخته
ميرم چون ديگه عشقم رفته
از قلبت ميرم همين راهشه
اين حقم نبود ، ولي باشه
تو بازيه سرنوشت منو نبر از ياد
منو به ياد بسپار ، نده منو بر باد
حالا كجام ؟ دستات توي دست كين ؟
يه روز ميرسه، ازت پس ميگيرم
دلي كه پيشت بودو زير پا گذاشتيش
اين حرفاي كسيه كه يه روز دوستش داشتيش


آره ، الان ديگه دستم از اين دنيا كوتاهه، ولي منم خدايي دارم، دلم با خدا رك و راست بود، خدا هم صلاح همه چيز دستشه ، نفرين نميكنم ولي همه چيز رو به خدا واگذار ميكنم .
من فقط يه چيز ميخوام اونم خوشبختيه توئه ، چه با من ، چه بي من .
خوشبخت بشي عزيزم ، هميشه سلامت و موفق باشي .

بعد از اين ، آشيانت هر كس است      باش با او ، ياد تو ما را بس است

                                                                            
خدا حافظ


* * * * . . . . : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : . . . . * *‌ * * 


روحش شاد

 

اینم آدرس وبلاگ آقا امیر    کلبه عاشقانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 18:2  توسط نسرين  | 

 

بعضی وقتا این به ذهنم می یاد که ..

                                     بعضی وقتا این به ذهنم می یاد که ..

 

که انگار تو رو آفریدن برای من ..

تو قبلا یه جای کنار ستاره ها ، زندگی می کردی ..

تو رو آوردن روی زمین بخاطر من ..

 

بعضی وقتا این به ذهنم می یاد که ..

                                         که این جسم و این نگاه ها امانت هستن پیش من ..

                                         این لب و این آغوش امانت هستن پیش من ..

 

بعضی وقتا این به ذهنم می یاد که ..

                                         که آیا تو منو تا آخر عمر همین جوری خواهی خواست ..

                                        آیا این نگاه های پر از محبت برای همیشه همین جوری خواهند موند ..

 

من می دونم که تو غریبه هستی ولی بازم ..

من می دونم که تو غریبه هستی ولی بازم ..

                                        بعضی وقتا این به ذهنم می یاد که ..

                                        بعضی وقتا این به ذهنم می یاد که ..

                                        بعضی وقتا این به ذهنم می یاد که ..

                                                                                            ... ... ...

+ نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 13:3  توسط نسرين  | 

هر انسان در دنیا یک بار محبت می کنه .. با این درد زندگی می کنه و با این درد می میره ..

وقتی عاشق شدی پس ترس واسه چی  .. ؟

عاشق شدی .. دزدی که نکردی .. چرا در تنهایی آه می کشی ..

وقتی عاشق شدی پس ترس واسه چی  .. ؟

امروز می گم راز دلم رو ..  حتی اگه روزگار بگیره زندگی مو

مرگ همونه که دنیا ببینه .. با خودخوری چه مرگی ..

تمنای اون در دلم هست .. پروانه در این محفل باقی می مونه ..

با عشق زندگی با عشق مرگ .. دیگه من چی می خوام ..

وقتی عاشق شدی پس ترس واسه چی  .. ؟

عشق من نابود نمی شه .. چون هر چهار طرف هست نظاره اون ..

وقتی عشقم از خدا قائم نیست .. از بنده هاش چرا پنهان کاری ..

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 10:53  توسط نسرين  | 

سلام ..

ممنونم از همه کسانی که در شادی من سهیم شدم .. و معذرت می خوام که این همه مدت نبودم .. ببخشید ..

خوب یه کم تعریف کنم که چی شده .. جاتون خالی کلی خوش گذشت .. و کلی خندیدیم .. و رقصیدیم ..

و مسیر زندگی منم خیلی عوض شده .. آمدن یه شخص جدید به زندگیم و غیره ..

خوب فکر می کنم وراجی بس باشه ..


خنده را تا ياد دارم، شاد و شيرين و شكرريز است

چهره‌هايي هست اما اين زمان

پيش چشم ما و پيرامون‌مان

خنده‌هاشان شوم و تلخ و نفرت‌انگيز است

 

خنده پيروزي يغماگران

سنگدل جمعي كه مي‌خندند خوش،

                    بر گريه‌هاي ديگران!

غافل‌اند اينان كه چشم روزگار

با سرانجام چنين خوش خنده‌هايي آشناست

گريه‌هايي در پي اين خنده‌هاست!

 

 

افق مي‌گفت: - « آن افسانه‌گو  

         -«آن افسانه گوي شهر سنگستان،

          به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارت‌گو»

                                         سفر كرده‌ست

شفق مي‌گفت:

         «من مي‌ديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ،

          ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كرده‌ست.»

 

سپيدار كهن پرسيد: